تبلیغات
طواف عشق - خوبه درک کنیم...

خوبه درک کنیم...

 

نوع مطلب :دلنوشته ،جالب و خواندنی ،

نوشته شده توسط:محمد مهدی کریمی

بسمه تعالی

مادرش فقط یك چشم داشت .از اون متنفر بود... اون همیشه مایه خجالتش بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت
یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به پسرش سلام كنه و اونو با خود به خونه ببره
پسرش میگفت :
اون لحظه خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی‌میری؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم بی‌خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد: " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم. اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر نمی‌تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو. برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه .با همه عشق و علاقه من به تو
متن انگلیسی ادامه مطلب
his mom only had one eye. he hated her... she was such an embarrassment.She cooked for students & teachers to support the family.
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.I was so embarrassed. How could she do this to me?
I ignored her, threw her a hateful look and ran out.The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"
I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
My mom did not respond...I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.
I was oblivious to her feelings.I wanted out of that house, and have nothing to do with her.
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.
I was happy with my life, my kids and the comfortsThen one day, my mother came to visit me.
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.
I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .So I lied to my wife that I was going on a business trip.
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.My neighbors said that she is died.
I did not shed a single tear.They handed me a letter that she had wanted me to have.
"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.I was so glad when I heard you were coming for the reunion.
But I may not be able to even get out of bed to see you.I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.
You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.
So I gave you mine.I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.
With my love to you,



What causes burning pain in Achilles tendon?
دوشنبه 1396/05/16 03:10
I am truly grateful to the owner of this site who has shared this enormous paragraph at at this time.
waltchech.hatenablog.com
جمعه 1396/05/13 06:39
I’m not that much of a internet reader to be honest but
your sites really nice, keep it up! I'll go ahead and bookmark your site to
come back down the road. Many thanks
manicure
یکشنبه 1396/01/20 01:04
I'm amazed, I must say. Rarely do I come across a
blog that's equally educative and interesting, and without a doubt, you've hit the
nail on the head. The issue is an issue that too few people are speaking intelligently about.
I'm very happy I came across this in my hunt for something regarding this.
شایان
دوشنبه 1392/04/24 19:27
زیبا بود با اینکه خونده بودم ولی جالب بود. مرسی
محمد صالح
شنبه 1392/04/22 23:38
سلام.

خیلی جای تامل داره و هیچ دور از واقعیت به نظر نمیرسه اونم با این عشق و محبتی که مادر به فرزندش داره و حاضره لقمه ای رو از دهن خودش بگیره و به بچه اش بده و حتی راضی میشه اعضای خودشو برای لذت بچه اش به اون اهدا کنه. ای کاش بتونیم قدردان زحمات مادرمون باشیم.

ممنون مهدی جان مخصوصا از قسمت انگلیسیش.
حقیقت من
شنبه 1392/04/22 15:23
سلام و درود
با اینکه یک بار خوانده بودم ، ولی باز هم لذت بردم ...
سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


هر کس گناهی کند... سه شنبه 1394/03/5
ما مدعیان صف اول بودیم... چهارشنبه 1394/01/5
دلم برای وبلاگمون تنگ شده... یکشنبه 1393/12/17
وای حسین... جمعه 1393/09/14
برسه به دست اونی که میخواد گناهشو ترک کنه جمعه 1393/07/18
فتنه های آخر الزمان سه شنبه 1393/07/15
علمدار پنجشنبه 1393/06/27
یک کتاب جمعه 1393/06/14
باران رحمتت را شكر . . . چهارشنبه 1393/06/5
جلسه بیست و هفتم (پیامبر و قرآن دو بال رسیدن به خدا) دوشنبه 1393/05/20
جلسه بیست و ششم (اهل حق و باطل تا قیامت دشمنند) یکشنبه 1393/05/19
جلسه بیست و پنجم (قرآن آیینه تمام نمای زندگی انسان) شنبه 1393/05/18
جلسه بیست و چهارم (درهای رحمت برای مومنین گشوده است) جمعه 1393/05/17
جلسه بیست و سوم (بازگشت نیكوی اهل تقوی به خدا) پنجشنبه 1393/05/16
جلسه بیست و دوم ( چگونه به صبر ایوب برسیم؟ ) چهارشنبه 1393/05/15
جلسه بیست ویكم ( توجه دائم به خدا ویژگی اصلی بنده های نمونه ) سه شنبه 1393/05/14
جلسه بیستم ( مقام تفویض هدیه پروردگار به برگزیدگان عباد ) دوشنبه 1393/05/13
جلسه نوزدهم ( بنای حكومت اسلامی بر اقامه نماز و ذكر خدا ) یکشنبه 1393/05/12
جلسه هجدهم ( تذكر و یاد خدا دلیل نزول قرآن ) شنبه 1393/05/11
جلسه هفدهم ( تدبر در قرآن زمینه ذكر خدا ) جمعه 1393/05/10
جلسه شانزدهم (خلقت بی هدف نیست) پنجشنبه 1393/05/9
جلسه پانزدهم ( از یاد بردن روز حساب، استقبال از هلاكت ) چهارشنبه 1393/05/8
نماز دوشنبه 1393/05/6
لحظه ای ناب با اساتید اخلاق 2 دوشنبه 1393/05/6
جلسه چهاردهم (فتنه و آزمون لازمه خلافت خداوند در زمین ) چهارشنبه 1393/05/1
سكوت صدای قشنگی ندارد . . . چهارشنبه 1393/05/1
جلسه سیزدهم (انبیاء الگوهای شایسته ی بندگی ) سه شنبه 1393/04/31
جلسه دوازدهم (عبودیت بالاترین مقام آفرینش ) دوشنبه 1393/04/30
شهادت حضرت امیر امومنین علی (علیه السلام) تسلیت باد یکشنبه 1393/04/29
تفسیر سوره مباركه ص جلسه یازدهم « مراحل آفرینش انسان » یکشنبه 1393/04/29
لیست آخرین پستها